پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

19

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

به سر آورند ؛ ولى در موقع ميهمانى به منظور خوانندگى و نوازندگى و گرم كردن مجلس به منازل دعوت مىشوند . به يكى از آنها كه پير و بسيار زشت بود و فلفل لقب داشت ، احترام زياد مىگذاشتند ، زيرا هر وقت شاه براى كارى به همدان مىآمد ، اين زن يكى از كسانى بود ، كه براى سرگرم كردن او ، دعوت مىشد ، و از اين احترام مبالغه‌آميز كه جنبهء تملق داشت ، چنين دستگيرم شد كه بعضى از دربارىهاى كم فهم ، براى جلب مختصر لطف شاه ، غالبا به چه اقدامات بىنتيجه‌اى دست مىزنند . روى زمين اتاق ، در جاهاى مختلف ، ظرف‌هاى بزرگ پر از ميوه‌هايى از قبيل انار و گلابى و انگور و فندق شور و پسته و اقسام آن چيده شده بود ، كه ميهمانان گاه‌گاه به سمت آنها مىرفتند ، و چيزى برمىداشتند . در وسط اتاق ميان ظرف‌ها دو پسربچه كه به نظرم از غلامان بودند ، به‌طور دو زانو كه علامت حقارت و كوچكى است ، نشسته بودند و اطراف آنان پر از تنگ‌هاى شراب بود كه مرتبا از آنها در جام‌هاى نقره كه به شكل كاسه‌هاى سوپ‌خورى ما ، منتهى كوچكتر بود ، مىريختند و به ميهمانان مىدادند . دو جام ، هر يك در سمتى از اتاق مرتبا در گردش بود و ميهمانان به ترتيبى كه نشسته بودند از آن مىنوشيدند و وقتى دور به پايان مىرسيد ، دوباره همين ترتيب از سر گرفته مىشد ؛ منتهى هر كس در نوبت خود به اندازه‌اى كم مىنوشيد كه با وجود تعدد دفعات و توالى ساعات ، گمان نمىكنم به اندازهء يك وهله شراب‌خورى در ميهمانى آلمان‌ها يا فلاماندها مىگسارى مىشد . اين مطلب را نقاش من كه از فلاماندها بود ، گفت و به‌علاوه من خودم ناظر بودم كه هيچ‌كس در ميهمانى مست لايعقل نبود . در حقيقت هر كس به اندازه‌اى مىنوشيد كه به بدن او قطراتى چند از مشروب برسد و اين همان شيوه‌ايست كه مطابق گفتهء گزنفون ، سقراط از آن تعريف فراوان كرده است . به من كه مىدانستند شراب نمىنوشم ، تعارف نكردند و فقط يك مرتبه از مايع سياه ، كه قهوه نام دارد و بسيار گرم و گوارا بود ، نوشيدم . ديگران نوشيدن را به يكديگر تحميل نمىكردند و به عادت مردمان شمال اروپا به سلامتى يكديگر دائما جام‌هاى پياپى نمىزدند - عادات قديم ايرانى كه كتاب مقدس نيز از آن نام برده و حتى در مورد مهمانان آسورى نيز رعايت مىشده است - ولى موقعى كه نوبت به هركس مىرسيد ، نمىدانم به چه دليل نخست چند بار از نوشيدن امتناع مىكرد . مجلس ، كه واقعا براى من غيرقابل تحمل شده بود ، تا غروب آفتاب ادامه يافت و مطلبى كه مرا بيشتر از چهارزانو نشستن - زيرا دراز كردن پا بىادبى محسوب مىشد - آزار مىداد ، اين بود كه هيچ حرفى رد و بدل نمىشد و سكوت كامل بر مجلس حكم‌فرمايى داشت و اگر كسى هم حرفى مىزد ، بسيار آهسته و فقط با پهلو دستى خود بود .